خداحافظی نسترن
خوبین خوشین سلامتین؟؟؟؟؟؟
من دارم میرم براچند وقت نمیدونم اصلا یهوو دیدین فردا دلم تنگ شدو دوباره برگشتم 
هرکاری دلیل میخواد
دارم...
ادامه مطلب
خوبین خوشین سلامتین؟؟؟؟؟؟
من دارم میرم براچند وقت نمیدونم اصلا یهوو دیدین فردا دلم تنگ شدو دوباره برگشتم 
هرکاری دلیل میخواد
دارم...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
هق هقی مهار شده
چشمی که ترشده
گریه اما نه
سکوتی مرگ بار
زنی غصه دار
دوست همدم آشنا
درد دل اما نه
دلی آماده سفر
بغچه ای ازاندوه لبریز
پایی که میرود
دور شدن از خاطراتش اما نه
حسرت یک آغوش
طعم یک بوسه
نگاه گرم وپرمهرش
چشیدن اینها اما نه
عشقی خواستنی
پسری دوست داشتنی
خاطرات ماندنی
با او بودن تا ابد اما....نه !
(خسته رنگ پاییز)
تو دفتر شاعرای عشق
هزار بار اسمت قلم خورده
نمیدونم چرا، اصلا خودت بگو
سرنوشتم بی تو رقم خورده
دلم میخواد کم بیاره
دل من عاقبت عشق ترو
اینجوری نگام نکن عزیزکم
دلت بامن نیست؟ خب برو
میگی دوست دارم ولی زبونیه
عقل تو سرم نیست پریده
قبول اما خدایی خودت بگو
اخه دوست داشتن اینجوریه؟
نه انگاری دیگه باید پذیرفت
که عشق های این زمونه کشکه
پر پرواز میدی بش ای دل غافل
میبینی یه روز کوچش دلت کوچیکتو کشته
توهم ادمی گل من درک میکنم
تقصیر تو نیست که فرشته نبودی
قول مردونه رو بیخیال از دل مایه میزارم
یه روزی حتی یادتو هم ترک میکنم
(خسته رنگ پاییز)
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
گ'ناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچههاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکستههاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
وچه تلخ است بودن با ثانیه هایی که نبودنت را وحشیانه به رخم میکشند
ومن درپی پاسخ آنهاهروز با قلم هایی که نمیدانم تا کی مرا یاری میکند تمامشان را خط خطی میکنم
وهرروز صدای پوزخند تمامی ساعت ها را ازاین انکار به ظاهر مسخره رابه جان میخرم
اجبار است مگر؟
نمیخواهم بی تو بگذرند لحظه هایم
اما از دلخوشی هایم
میشنوی عزیز دل؟
تنها دلخوشیم یادت هست
یادت آغشته باخاطراتت
درمشت که میگیرمش
ذره ذره دوست داشتنت چکه میکند
لبریزم از خواستنت
میدانم که مهم نیست برایت
اما تروا قسم به آن ساعت قشنگی که به دروغ به دوست داشتنم سوگند خوردی
لحظه ای را درهوای من سر کن
به امید اینکه دیگر نفس هایم بوی درد ندهند
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
میرفتیم بازی؟
الاکلنگ سرسره تاب من عاشق تاب بودم همیشه با قلدری مینشستمو
دیگه پایین بیا هم نبودم
پارکه رو سیمان کردن
نه تاب نه سرسره
نه من نه تو
نه امید نه زهرانه فاطمه نه پوریا وپدارم (اصلا اینارو یادت میاد؟)
هیچ کدومشون دیگه نیستن
برات فرقی میکنه؟
یادته همیشه من میگفتم تو منو زدی وتو هم کتک میخوردی
دروغ میگفتم اون موقع ها چه میدونستی کتک چیه
خیلی ساکت ومظلوم بودی
یه دفه مدرسه بودی وگفتم باز منو زدی این بار لو رفتم
تو همیشه ساکت بودی ومن شور وشر
بزرگ شدیم
اینقدر که تو کتک زدنو یاد گرفتی ومن سکوتو
کتک زدی
به روحم
نه به جسمم
پیر شی الهی!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.
پیامبر از او پرسید:
"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور
قبض روح انسان ها هستی،
آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟"
عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست.
همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت
او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او
را به ساحل آورد
و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری
از وی متولد شد،
من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2-هنگامی
که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت(داستانشوکه میدونین)
و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف
کرد و خروارها طلا و جواهرات
برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود.
وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده
شود
پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب
بود
که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم،
آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و
مرد،
دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار
باغی
که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد."
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت:
"ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:
به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که
او
را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم
و
او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد
و
خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت،
سر
انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت،
تا
جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ولی انتخاب خودم بود…
عجیب است که این همه درد وجودم را پُر کرده
ولی ذرهای پشیمانی نه!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
توبه ميكنم ، خدا
ای خدای مهربان من ، دوباره توبه میكنم ، ولی نه از گناه خویش ،
بلكه ازنیایشم ، عبادتم ،ازدعای خویش و توبه میكنم من ازنمازخویش ای خدا .
از آن نماز خسته ام كه دل به صد هوا دوید و در حضور مهربان تو،
ناز صد نگار را كشید و عشق را ندید ، ازآ ن نماز ای خدا توبه میكنم .
از آن قنوت هم خدای مهربان ، كه كردم از تمام آسمان لطف تو طلب ،
سكه ای و مركبی و خانه ای برای خویش و بود در كنار من كسی
كه خسته و گرسنه بود و هم غریب ، هیچ یاد ازو نكرد این دلم . . .
خدا از آن قنوت توبه میكنم
از آن ركوع از آن سجود از آن دو چشم پر ز خواب از آن نماز بی صواب ،
از آن دعای حبس گشته در حباب زندگی ، نه بندگی . . . .
ای خدا ، من از نماز خویش توبه میكنم .
خدای من ، خدای مهربان من ، و توبه میكنم از آن گرسنگی و تشنگی ز روزه ام ،
نبود آنچه خواستی نبود در سزای تو و یا نبود لحظه لحظه اش برای تو .
درآن بهارعشق وبارش بهانه های بخششت به روی شاخ وبرگهای خاك خورده ی دلم ،
فقط قرار بود كه خویش را به زیر بارشش سپارم و دگر تو كار خود كنی ،
ولی به زیر سقف دلسپرده های این جهان پست و خسته ، جستم و
چه زود جمع كردم از چهار سوی ، خویش را
مباد تا كه قطره ای مرا تر از لطافت بهشت بی ریای عاشقان كند
مرا ببخش ای خدا كه باز توبه میكنم .
ولی خدای مهربان ، فقط همین دو قطره اشك را ز من پذیر،
كه هست این دو قطره اشك هستی ام ، نیایشم ، بهانه ای برای بخششم ،
هدیه ای برای پیشگاه تو نبود جز همین دو قطره اشك سرد جاری از دو گونه ام .
مرا ببخش ای خدا از این دو قطره اشك نیز توبه میكنم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
؛ تو را بخشيده پنداشتم و گنهکار شدم
تو را گرم ديدم و در سردترين لحظه ها به سراغت آمدم
تو مرا چه ديدي که چنين وفادار ماندي؟؟
+.ن.ن:
خدایا ممنون
همین!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
او برای سرگرمی خود بازی ساخت...
که دو نفر بر روی ترازو روند...
و هر کس که وزنش سبکتر بود...کشته شود.
از بخت بد...
پسری با یار خود روبروی هم قرار گرفتند...
او برای اینکه یارش زنده بماند ۱۰ روز غذا نخورد...
روز مسابقه فرا رسید............
یارش به پایش وزنه بسته بود.....!!!!!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
که دیگری حتی با او راه نیامد
وچه تلخ است قصه نخواستن های تکراری
واین دوست داشتن های اجباری!
(خسته رنگ پاییز)
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شانه زمین از بی کسیم نم ناک وگلیست
گرچه پروانه وار پر زدم در آسمان خیالت
اما دگر برای آمدن به سویت مرا پایی نیست
خط خطی کن مرا سنگ صفت بی رحمانه
بگذار ارام گیردانکه از پرواز من دلش زخمیست
خواستم شیون کنم از جفای تو ازروزگار
چشمان من باز است اما محرم من کیست
دیده منتظر به لحظه هایم کور گشت
بس که بود منتظر آمدن ساعت بیست
من قربانی سکوت وحشیانه گلوی تو گشتم
بگذریم دگر این خود کرده را تدبیر نیست
(خسته رنگ پاییز)
+پ.ن :
چـﮧ رَســم عجــیبے اسـت !
آنڪـﮧ دوستـَش نـَدارے،
اصــرار پــُشــت اِصـــرار
آنڪـﮧ دوستــَش دارے،
انگــآر نـﮧ انگــآر !!
ن.ن:
کآش ذره ایـــ فقط سر ســـوزنیـــــــ
از تلاشــ هایــ بی نتیجهــ اون برایـــ
رسیدنــ بهـــ منو توی لعنتیــ داشتیــ
چهــ دنیآیــ بی رحمیــــــــ
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بهار در راه است
همان راهی که زمستان از آن رفت
زمستان رفت
سردیش هنوز تنم را می سوزاند
بهار نزدیک است
سبز میشوند
غصه هایم
شکوفه میزنند
حسرت هایم
دانه دانه جوانه میزنند
گوشه گیری هایم
باد آهنگی می نوازد
من مبهوتم
مینگرم
به گذشته از دست رفته ام..
او همچنان می نوازد
اشکی سر میخورد
میچکد
روی تن سرد خاک
می رویند
تمام بغض هایم
سوکت کرده اند
هق هق هایم
عید است
تازه میشود
داغ دلم
زنده میشود
خاطرات مدفونم
عید است
میخندم
به همه دردهایم
میخندم
عید است..
(خسته رنگ پاییز)
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
وقتی ابر میاد بارون نمی باره
وقتی فلانی دل داره اما بی کس وکاره
وقتی با سیلیم سرخ نمیشه صورتامون
وقتی محبت هست اما خالیه دلامون
وقتی یه کاسه آب صداقت مسافره
میره با خودش اما کلی دروغ میاره
وقتی میخرن با پول هرچی عشقه
وقتی اون بچه تو انشاش ثروتو نوشته
وقتی دیگه صابونم چرب نمیکنه شکمامون
وقتی تارعنکبوت بسته از بی مهری دلامون
وقتی دیگه تو سختیم نمیگیم خداجون
وقتی نمیشه دوخت دلای پاره از زخم زبون
وقتی جواب اعتماد خنجر از پشته
وقتی جبران محبت یه دونه مشته
بزارید خراب شه روزگار
خوشحالی نکنین برا اومدن بهار
آسمون هر فصلی همین یه رنگه
دل آدمای این زمونست که همیشه دو رنگه
(خسته رنگ پاییز)
+ن.ن(نسترن.نوشت):
چه کسی حال امسال را میفهمد
حال او را که درست همین پارسال درحال آمدن بود
وامروز به جرم کهنه شدن باید برود
شایدبه کور ترین نقطه ذهن
نقطه سرخط
بی بازگشت!
حال اورا من میفهمم..
+ن.ن(نسترن.نوشت):
بهار را باد را باران را خاک را
بگویید ننازند به خودشان
اینهمه شکوفه ارزانی خود بهار
وقتی جوانه آنهمه بذر محبت
کاش عاشقت بودم بود..
+ دُعآیـ نَستَرَ نــــ:
خدآیاآ برآیـ بخشیدنـ منـ به بندگیـم نگاهـ نکنـ بهـ خداییتـــ نگآهـ کنـ
دُعآیــ شُمآ:
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
روی آتش پریدی
باشادی فریاد میزدی
زردی من از تو سرخی تو ازمن
پیرهنت سوخت
یاد داری؟
چهارشنبه سوری امسال را لطفا چهارشنبه سوزی کن
با همان دلی که به آتش کشیدی
هنوز شعله ور است
بیا
سوگند میخورم حتی نخ لباست هم ملتهب نشود
تو فقط بیا
بپر
باشادی فریاد بزن
عشق پاکت ازمن
بی مهری من ازتو
میخواهم حتی برای یک شب جای تو باشم
میخواهم حتی برای یک شب جای من باشی..
( خسته رنگ پاییز)
ن.ن( نسترن. نوشت):
+ بآوَرمــــ نِمیشهـــ دآرهـــ عِید میشهـــ
زود گُذشتــ امآ تَلخـــ خِیلیـــ تَلخـــــــــــ
هَمینــ چهآ رشنبهــ سوریــ پآرسال بود کهــ...
به آتش بکش تمام دوست داشتنت را.. ن م ی خ و ا ه م ش
همه چیز مهیاست این ته مانده احساست راهم بسوزان
نکند روی دلت سنگینی کرده باشد
هرکز هیج حسرتی در دلم این چنین یک جا جمع نشده بود
که در این سه واژه ی کوتاه :
او ، عــــــــــــــــــــــــــــــا شقم نَبــــــــــــــــــــــود
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
غفلتی پاک
تنها دارییم نیز
قلبی چاک چاک
میلرزاند فاصله
درهجوم خاطره
دل ماتم زده ام را
من همه سادگی بودم
درجام بلور آرزو
غرق دلدادگی بودم
در ترنم بی کسی
پشت نقاب اعتماد
دردریایی پرشور
درگیر عشقی بی نور
بی هدف وکور
سفر کردم به ساحلی دور
من همه صداقت بودم
مبهوت ومات غوطه ور در حماقت بودم
در تلاطم وابستگی
بااینهمه بیداد
بااینهمه خستگی
تنها وتنها وتنها
توام با آلام ودرد ها
در نشیب وفراز زندگی
تنها وتنها فکر بندگی
من همه حسرت بودم
من خود درد بودم
پشت خنده های گاه وبی گاهم
به دنبال چهره یک مرد بودم
من مسافر بودم
در امتداد جاده خوشبختی
من فقط عابر بودم
در گرفتن سهم خود از شادی
من کاهل بودم
من همه چیز بودم
انسانی تند وتیز بودم
من گل نسترنی روی یک میز بودم
خواهشم خورشید بود
تابشش امید بود
خسته امازحسرت
حسرت
حسرت
این کلمه پر درد
من با صلابت بودم
دور
دور
دور
دور ازحماقت بودم
خط میزنم این ماضی
بودم ها مرد
اکنون هستم
اینجا
میان ادمها
گرچه خسته
با قلبی شکسته
وشاید پایی بسته
ودلی به خون نشسته
اما امید دارم
ایمان دارم
زندگی جاریست
همچو جویبار ها
(خسته رنگ پاییز)
+ن.ن( نسترن نوشت):
این شعر اولین شعریه دستم بدون هیچ وقفه ای فقط نوشت
شعر زیاد گفتم اما هیچ کدومو به اندازه این دوست ندارم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!
فاضل نظری
پ.ن:
نبودنت را ،
تـــــاب می آورم.
رفتن را ،
تحمـــــّل میکنم.
فراموش شدنم را ،
بــــاور میکنم.
امــــــا
فــــــراموش کردنــــــت
دیگر
کـــــا رِ مــــــن نــــــیست.
پرسیدند : دوستش داری ؟
گفتم : دنیای من است
گفتند : دوستت دارد ؟
گفتم : تنها سوال من است...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سَختـــــــ تَرینـــ کآر دُنیــــــــــآ چیهــــــــ
نَظراتتونـــو بِگیـــــــــد مَنمــ میگمـــــــــــــ
+ جــــــــوابــــــــــــ منـــــ:
از نظر من سخت ترین کار دنیا پا گذاشتن رودل و جنگیدن با خواستشه
مثلا پدری که بچش مریضه و پول نداره کاری هم ازدستش بر نمیاد به جز
یک راه که اونم چشم پوشی از قوانین دینشه ولی به خاطر خدا پامیزاره
رودلشو میگه خدایا راضیم به رضای تو
یا کسی که به هر دلیلی با دلش میجنگه و از کسی که دوستش داره دوری
و....
قدرت دل خیلی زیاده اونقدری که بتونه تموم آرزوهاتو آوار کنه روسرت اونقدر که
بزنه بکشنه داد وبیداد کنه زندگیو برات زهر کنه اونقدری که باعث شه چشمات
وقت و بی وقت خیس بشن اونقدری که همه قرارتو ازت بگیره وبی بچسبونه
کنارش اونقدری که...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::